Posts from the ‘زایشی دوباره…’ Category

دوباره زندگی…

دارم نزدیک میشم به روز تولدم ولی نمیدونم چرا اینجوریم؟؟؟؟

هرسال یه هفته به تولدم به یه عالمه چیزای خوب فکر میکردم

به یه عالمه حالای بده یک سال فکر میکردم

ولی امسال باورم نمیشه پس فردا تولدمه و من اینقدر گیجم….

نمیتونم فکر کنم به هیچی نمیدونم چرا ولی احساس میکنم خیلی ….

نمیدونم چم شده؟؟؟؟

اصلا نمیتونم فکر کنم

نه به خوباش نه به بداش

نه دوباره تصمیم بگیرم واسه برنامه ی یک سال دیگه

نه با اعصاب خوردیای اون یه سال اعصابم خرد بشه

من چم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من کجام دارم از کجا به کجا میرم؟؟؟؟

میترسم !!!!!

دارم میشم مثه آدم بزرگا

اینو نمیخوام

نمیدونم…………………………………………………………

برای تنها همپای کودکیم و به یاد خنده ها و شیطنت هایمان….

کیانا جونم…

فردا 18 امین دفتر زندگیت رو شروع می کنی به نوشتن و ورق زدن.

فقط امیدوارم 365 تا برگه اش رو با موفقیت های روزانه پر کنی.


تولد تولد تولدت مبارک!!!!

تولد تولد تولدت مبارک!!!!

تولد تولد تولدت مبارک!!!!


امیدوارم تو این سال مهربون تر و خوش اخلاق تر بشی.

اینم یه متن هدیه تولد من به تو:
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید …….
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ……..
برخی نادوست و برخی دوستدار ………..
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی……
نه کم و نه زیاد ….. درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد…..
تا که زیاده به خود غره نشوی .

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری …..
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ……..
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند …..
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی……
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی………..
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد…..
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت….
به رایگان……
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی …..
هر چند خرد بوده باشد …..
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی…..
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
» این مال من است » ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ….
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید …
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم …

تولد تولد تولدت مبارک…

امروز 16 آذرماه 1388

22سال پیش ساعت 8 شب قدم گذاشتم به این دنیای بیرحم و سنگدل

و هیچ وقت هم نفهمیدم چرا خواستم بیام اینجا ؟؟؟مگه چه خبره؟؟؟ولی وسوسه بوده و ما اومدیم و باید لذت ببریم…

با همه تلخی هاش ولی بازم لذت بخشه…

توی 365 سال روز فقط صبح تا شب 16 آذر فکر میکنم که چرا هستم و حالا که هستم چه کردم؟؟؟

امروز هم دارم فکر میکنم چه هستم و چه کردم ولی مخم داره سوت میکشه چون اگه فکر کنی که فقط 50 برگ به تو میدن برای بودن امشب یکی دیگه از اون برگه ها رو باید تحویل بدم و یه برگه جدید تحویل بگیرم…

خوب اگه 5 سال اول زندگی رو هم حساب نکنیم و من تو هرکدوم از این برگه ها که باید تحویل بدم فقط یه کار خوب و مثبت ،یه جمله درست  ،یه حرف حسابی هم که باید  بابت یکسال بودن تحویلشون بدم الان 17 تا چیز درست حسابی باید بدونم ولی حس میکنم خالی هستم.

خالی از بودن،خالی از دانستن،خالی از همه چیز …فقط میتونم بگم که چرا من باید باشم تا نتوانم…

ولی همیشه میگم و با این جمله زندگی میکنم که اگه تو قفسم بودی لذت ببر

حالا ماهم اومدیم ولی چرا؟؟؟ما هم لذت میبریم

«ویلیام شکسپیر» میگه:گریه ما هنگام تولد از آن است که به صحنه بزرگ جنون و حماقت وارد شده ایم.

«هوارد فاست» میگه:بزرگترین شادی تولد است و بزرگترین غمها مرگ.

«سمانه23 ساله» میگه: من هستم ،فکر میکنم،نفس میکشم،از باران لذت میبرم،… پس من هنوز عاشقم .

پس من با لذت در این دنیا می زیم و به قول شاعر کاشانی» ریه را از ابدیت پر و خالی می کنم»

پس یه دنیا عشق و بوسه تقدیم خودم و آرزوی یه برگه  پر از…

تولدم مبارک…

اینم یکی از هدایای Aback برا منه…

همین جا میگم ابک جونم یه دنیا ممنونتم امیدوارم برگ بعدی رو با هم پر کنیم…

تولدت مبارک فرشته زمینی!!!

فرشته‌ فراموش‌ كرد

فرشته‌ تصمیمش‌ را گرفته‌ بود. پیش‌ خدا رفت‌ و گفت:خدایا، می‌خواهم‌ زمین‌ را از نزدیك‌ ببینم. اجازه‌ می‌خواهم‌ و مهلتی‌ كوتاه. دلم‌ بی‌تاب‌ تجربه‌ای‌ زمینی‌ است.
خداوند درخواست‌ فرشته‌ را پذیرفت.فرشته‌ گفت: تا بازگردم، بال‌هایم‌ را اینجا می‌سپارم، این‌ بال‌ها در زمین‌ چندان‌ به‌ كار من‌ نمی‌آید.
خداوند بال‌های‌ فرشته‌ را روی‌ پشته‌ای‌ از بال‌های‌ دیگر گذاشت‌ و گفت: بال‌هایت‌ را به‌ امانت‌ نگاه‌ می‌دارم، اما بترس‌ كه‌ زمین‌ اسیرت‌ نكند زیرا كه‌ خاك‌ زمینم‌ دامنگیر است.
فرشته‌ گفت: بازمی‌گردم، حتماً‌ بازمی‌گردم.

این‌ قولی‌ است‌ كه‌ فرشته‌ای‌ به‌ خداوند می‌دهد.
فرشته‌ به‌ زمین‌ آمد و از دیدن‌ آن‌ همه‌ فرشته‌ بی‌بال‌ تعجب‌ كرد. او هر كه‌ را كه‌ می‌دید، به‌ یاد می‌آورد. زیرا او را قبلاً‌ در بهشت‌ دیده‌ بود. اما نفهمید چرااین‌ فرشته‌ها برای‌ پس‌ گرفتن‌ بال‌هایشان‌ به‌ بهشت‌ برنمی‌گردند.
روزها گذشت‌ و با گذشت‌ هر روز فرشته‌ چیزی‌ را از یاد برد. و روزی‌ رسید كه‌ فرشته‌ دیگر چیزی‌ از آن‌ گذشته‌ دور و زیبا به‌ یاد نمی‌آورد؛ نه‌ بالش‌ را و نه‌ قولش‌ را.
فرشته‌ فراموش‌ كرد. فرشته‌ در زمین‌ ماند. فرشته‌ هرگز به‌ بهشت‌ برنگشت.