نه تو مي ماني

نه، اندوه

و نه،هيچ يک، از مردم اين آبادي

به حباب نگران لب يک رود قسم

و به کوتا هي آن لحظه شادي که گذ شت

غصه هم خواهد رفت

آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند

لحظه ها عريانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آيينه،نه! آيينه به تو خيره شده ست

تو اگر خنده کني او به تو خواهد خنديد

و اگر بغض کني

آه از آيينه دنيا، که چه ها خواهد کرد

گنجه ديروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف!

بسته هاي فردا همه اي کاش اي کاش!

ظرف اين لحظه وليکن خالي ست…

ساحت سينه پذ يراي چه کس خواهد بود

غم که از راه رسيد، در،براو باز مکن

تا خدا، يک، رگ گردن باقي ست

تا خدا مانده، به غم، وعده اين خانه مده!

به غلت درخواست زیاد بابت نام سراینده:

کیوان شاهبداغی
یکی دیگه هم برای شما:
“شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است”

Advertisements