امروز 16 آذرماه 1388

22سال پیش ساعت 8 شب قدم گذاشتم به این دنیای بیرحم و سنگدل

و هیچ وقت هم نفهمیدم چرا خواستم بیام اینجا ؟؟؟مگه چه خبره؟؟؟ولی وسوسه بوده و ما اومدیم و باید لذت ببریم…

با همه تلخی هاش ولی بازم لذت بخشه…

توی 365 سال روز فقط صبح تا شب 16 آذر فکر میکنم که چرا هستم و حالا که هستم چه کردم؟؟؟

امروز هم دارم فکر میکنم چه هستم و چه کردم ولی مخم داره سوت میکشه چون اگه فکر کنی که فقط 50 برگ به تو میدن برای بودن امشب یکی دیگه از اون برگه ها رو باید تحویل بدم و یه برگه جدید تحویل بگیرم…

خوب اگه 5 سال اول زندگی رو هم حساب نکنیم و من تو هرکدوم از این برگه ها که باید تحویل بدم فقط یه کار خوب و مثبت ،یه جمله درست  ،یه حرف حسابی هم که باید  بابت یکسال بودن تحویلشون بدم الان 17 تا چیز درست حسابی باید بدونم ولی حس میکنم خالی هستم.

خالی از بودن،خالی از دانستن،خالی از همه چیز …فقط میتونم بگم که چرا من باید باشم تا نتوانم…

ولی همیشه میگم و با این جمله زندگی میکنم که اگه تو قفسم بودی لذت ببر

حالا ماهم اومدیم ولی چرا؟؟؟ما هم لذت میبریم

«ویلیام شکسپیر» میگه:گریه ما هنگام تولد از آن است که به صحنه بزرگ جنون و حماقت وارد شده ایم.

«هوارد فاست» میگه:بزرگترین شادی تولد است و بزرگترین غمها مرگ.

«سمانه23 ساله» میگه: من هستم ،فکر میکنم،نفس میکشم،از باران لذت میبرم،… پس من هنوز عاشقم .

پس من با لذت در این دنیا می زیم و به قول شاعر کاشانی» ریه را از ابدیت پر و خالی می کنم»

پس یه دنیا عشق و بوسه تقدیم خودم و آرزوی یه برگه  پر از…

تولدم مبارک…

اینم یکی از هدایای Aback برا منه…

همین جا میگم ابک جونم یه دنیا ممنونتم امیدوارم برگ بعدی رو با هم پر کنیم…

Advertisements