—

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.

— یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.

— پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت

— و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.

— صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ،

— اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

— سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

— نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.

— پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.

برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.

— صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.

— زمان تحویل کلید ،

صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت:

این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

— نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.


— در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.

— یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.

—

این داستان ماست.

ما زندگیمان را میسازیم.

— هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.

— اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم.

— فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.


— شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.

— یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.


 

Advertisements