دوباره زندگی…

دارم نزدیک میشم به روز تولدم ولی نمیدونم چرا اینجوریم؟؟؟؟

هرسال یه هفته به تولدم به یه عالمه چیزای خوب فکر میکردم

به یه عالمه حالای بده یک سال فکر میکردم

ولی امسال باورم نمیشه پس فردا تولدمه و من اینقدر گیجم….

نمیتونم فکر کنم به هیچی نمیدونم چرا ولی احساس میکنم خیلی ….

نمیدونم چم شده؟؟؟؟

اصلا نمیتونم فکر کنم

نه به خوباش نه به بداش

نه دوباره تصمیم بگیرم واسه برنامه ی یک سال دیگه

نه با اعصاب خوردیای اون یه سال اعصابم خرد بشه

من چم شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من کجام دارم از کجا به کجا میرم؟؟؟؟

میترسم !!!!!

دارم میشم مثه آدم بزرگا

اینو نمیخوام

نمیدونم…………………………………………………………

مواظب باشید عشق چشماتونو کور نکنه!!!!

آهو خیلی خوشگل بود. یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.  

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته, همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی, تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه: مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.

داوینچی و شام آخر…

تکراری اما قابل تامل

داستان کشیدن تابلوی معرف «شام آخر» توسط «لئوناردو داوینچی»‌ را به‏ طور حتم شنیده‏ اید. اتفاقی که در فرایند کشیدن تابلو رخ داد، به اندازة خود تابلو از اهمیت برخوردار است. گفته می‏شود که «داوینچی»، هنگام کشیدن تابلو، با مشکل پیداکردن سوژه ‏های مناسب برای طراحی، مواجه شد. او می‏ خواست «زیبایی» و «نیکی» را به ‏صورت حضرت مسیح (ع) و «زشتی»‌ و «بدی» را به هیبت «یهودا» که از حواریون خیانتکار حضرت عیسی بود، به تصویر درآورد.

مسیح دربارة یهودا در شام آخر گفت: «کسی که با من نان خورده است، به من خیانت می‌کند.» «پطروس» به مسیح نزدیک شد و پرسید: «آن شخص کیست؟» و مسیح لقمه‌ای گرفت و در دهان «یهودا» گذاشت: «عجله کن و کار را به پایان برسان!» یهودا از مخفیگاه خارج شد و ساعاتی بعد از آن، کیسه‌ای پر از سکه‌های نقره در دست داشت. او به علمای قوم یهود قول داد که نه‌ تنها مخفیگاه حواریون، که دقیقاً مسیح را هم برای سربازان رومی شناسایی کند. یهودا سربازان رومی را با خود به محفل مسیح می‌آورد. تعدادی از حواریون، خود را مسیح معرفی می‌کنند. کدام یک از این جمع مسیح است؟ یهودا پیش می‌رود و گونه مسیح را می‌بوسد! داوینچی با الهام از داستان انجیل، می‏خواست،‌ زشتی و خیانت را این‏گونه به ‏تصویر درآورد.

داوینچی به‏ دنبال یافتن الگوهای مناسب، به‏ ناگاه در آیین مذهبی و همسرایی کلیسا، چهرة مسیح را در صورت یکی از پسرانی که در خواندن سرودهای کلیسا شرکت کرده بود، یافت. از جوان دعوت کرد که از چهره‏اش الگوبرداری کند و جوان خوش‏ سیما و نیک‏ پندار از دعوت او با کمال میل استقبال کرده، به چهرة مسیح در تابلو ظاهر شد.

سال‏ها سپری گشت و داوینچی به انتهای کار رسیده بود؛ اما هنوز اتودی از زشتی و بدی در اختیار نداشت تا توسط آن، صورت یهودای خائن و زشت‏ پندار را به تصویر بکشد. کلیسا نیز او را برای اتمام کار نقاشی بر دیوار کلیسا، تحت فشار گذاشته بود و داوینچی همچنان دریافتن چهره‏ای مناسب، در هر کوی و برزنی می‏گشت تا عاقبت، جوانی مست، ژنده ‏پوش و زشت‏ سیرت را یافت که می‏توانست الگوی مناسبی برای صورت «یهودا» در تابلوی شام آخر باشد.

او را که نمی‏توانست از فرط پلیدی و مستی بر پاهایش بایستد، به کمک دستیاران به کلیسا آوردند تا آخرین مرحله از کار نقاشی تابلوی دیواری کلیسا، به پایان رسد.

جوان مست و پلید، به صورت نقاش خیره شد و درحالی‏که با ناباوری تابلوی دیواری را برانداز می‏کرد، گفت: «این تابلو را قبلاً دیده است». داوینچی با حیرت پرسید:‌ «چطور و کجا؟» جوان با مستی پاسخ داد: «سال‏ها پیش و قبل از آن‏که به این وضعیت اسف‏بار دچار شود، در گروه همسرایی کلیسا، سرودهای کلیسا را می‏خوانده و چهره‏ نگاری زبردست از او دعوت کرد تا طرح چهره‌ مسیح را از صورت او به تصویر درآورد.

بهای معجزه…

تس وقتی شنید كه پدر و مادرش راجع به برادر كوچكش صحبت می‌كنند، دختربچه‌ای هشت‌ساله بود كه خیلی بیشتر از سنش می‌فهمید. فقط می‌دانست كه برادرش خیلی مریض احوال است و پولی هم ندارند. چون پدرش بابت صورت‌حسابهای دكتر و خرج خانه پول نداشت، قرار بود ماه آینده به یك مجتمع آپارتمانی نقل‌مكان كنند. تنها راه نجات او یك عمل جراحی پرخرج بود و ظاهرا به نظر می‌رسید كه كسی پیدا نمی‌شود كه پولی به آنها قرض دهد. شنید كه پدر با صدایی آرام و ناامید به مادر كه به شدت می‌گریست، گفت: «حالا فقط یك معجزه می‌تواند او را نجات دهد.»

تس به اتاق خوابش رفت و قلكی را از مخفیگاهش در كمد (گنجه) بیرون كشید. هر چه پول خرد بود را از آن درآورد و روی زمین ریخت و به دقت آنها را شمرد. نه یک بار، نه دوبار بلكه سه‌بار. باید دقیقا می‌دانست كه روی هم رفته چقدر هستند. جایی برای اشتباه نبود سكه‌ها را به دقت داخل قلك برگرداند، نقاب كلاهش را به عقب چرخاند و مخفیانه از در عقبی بیرون رفت. شش بلوك را پشت سر گذاشت تا به داروخانه ركسالز كه تابلوی قرمز رنگ بزرگی بالای در آن نصب بود رسید. منتظر متصدی داروخانه شد تا به او نگاه كند، اما سر او خیلی شلوغ بود. تس پاهایش را تكان داد تا كفشش صدا كند. خبری نشد. سینه اش را با صدای بلندی صاف كرد تا توجه او را جلب كند. فایده‌ای نداشت. تا اینكه سرانجام یك سكه 25 سنتی از قلكش درآورد و آن را روی شیشه پیشخوان كوبید. حالا شد! متصدی با صدای خشمگین پرسید: «تو دیگه چه می‌خوای؟» بدون اینكه منتظر جواب سوالش شود گفت: «دارم با برادرم كه از شیكاگو اومده حرف می‌زنم. سالهاست ندیدمش.» تس هم با همان لحن جواب داد: «خوب، من هم می‌خوام راجع به برادرم صحبت كنم. اون خیلی خیلی مریضه. می‌خوام براش یه معجزه بخرم.» متصدی داروخانه گفت: «چی؟»

– اسمش اندروِ. یه چیزی بدی داره توی كله‌اش رشد می‌كنه. بابام می‌گه فقط یه معجزه می‌تونه نجاتش بده. معجزه چند می‌شه؟

متصدی داروخانه با لحن ملایم‌تری گفت؛: «دختر كوچولو، ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم. متاسفم ولی نمی‌تونم كمكت كنم.»

– ببین آقا من پولش رو دارم. اگه كمه می‌رم بقیه‌اش را هم می‌آورم. فقط بگو معجزه چنده؟

برادر متصدی داروخانه مرد شیك‌پوشی بود. خم شد و از دخترك پرسید: «برادرت چه جور معجزه‌ای نیاز داره؟» تس با چشمانی اشك‌آلوده گفت؛ «نمی‌دونم. فقط می‌دونم كه خیلی مریضه. مامان می‌گه باید عمل بشه. بابام پولش رو نداره. برای همین من مه می‌خوام كمك كرده باشم.»

آقای شیكاگویی پرسید؛ «چقدر پول داری؟»

تس با صدایی كه به زحمت شنیده می‌شد جواب داد؛ «یك دلار و یازده سنت. همه‌اش همین قدر دارم، ولی اگر بیشترم بخواین می‌تونم بازم بیارم.»

مرد لبخندی زد و گفت: «عجب تصادفی! یك دلار و یازده سنت. دقیقا به اندازه پول یك معجزه برای داداش كوچولوها.»

پول دخترك را در یك دست و با دست دیگر دست او را گرفت و گفت: «من رو ببر خونه‌تون. می‌خوام برادر و پدر و مادرت رو ببینم. ببینم آیا از اون معجزه‌هایی كه تو می‌خواهی داریم.» ان مرد خوش لباس دكتر كارلتون آرمسترانگ، متخصص جراحی مغز بود. عمل با موفقیت بدون پرداخت هیچ‌هزینه‌ای انجام شد و طولی نكشید كه اندرو دوباره به خانه برگشت و اوضاعش روبه راه شد. مادر دخترك آرام گفت؛ «اون عمل جراحی واقعا یك معجزه بود. نمی‌دونم. چقدر پولش می‌شد.» تس لبخندی زد. او می‌دانست كه قیمت دقیق یك معجزه چقدر است… یك دلار و یازده سنت… به اضافه ایمان یك كودك

تو همانی که می اندیشی!!!

تو همانی که می اندیشی

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

برای مادرم و بقیه فرشته های خدا…

هرچه سعی کردم نتوانستم جمله ای پیدا کنم در وصفت ،ای نازنین مادرم…

روزت مبارک ،دوستت دارم

بازم میگم دوستت دارم مامان عزیزم…

مهر مادری…

یک روز عصر پسر بچه ای پیش مادرش که

عصرانه را اماده میکرد رفت وکاغذی را که

چیزهایی روی ان نوشته بود به او داد.

مادر پس از انکه دستهایش را با پیش بند

خشک کرد ان را خواند.

طور نوشته شده بود:

هزینه ی چمن زدن:۵دلار

هزینه ی خرید کردن برای تو:۵۰ سنت

هزینه ی تمیز کردن اتاقم در این هفته:۱دلار

هزینه ی مراقبت کردن از برادر کوچکم وقتی

که رفته بودی خرید:۲۵سنت

هزینه ی بیرون گذاشتن اشغال ها:۱دلار

نمرات خوب کارنامه:۵دلار

هزینه ی تمیز و جمع کردن برگ ها از حیاط:۲دلار

جمع بدهی:۱۴دلار و ۷۵سنت

مادر به پسرش که انجا ایستاده بودنگاه کرد.

پسرک میتوانست از چشمانش بخواند که

خاطراتی را مرور میکند.مادر قلم برداشت

وپشت همان کاغذ اینطور نوشت:

بابت ۹ماه که در درونم رشد میکردی

و من حملت میکردم:هیچ

بابت همه ی شبهایی که بر بالینت بیدار

نشستم پرستاری کردم:

هیچ

بابت تحمل لحظات طاقت فرسایی که تو

مسببش بودی و همه اشک هایی که طی این

سال ها برایت ریختم:هیچ

بابت همه ی شبهایی که پر از وحشت

و نگرانی بود و بابت همه ی دلواپسی هایی

که میدانم در پیش دارم:هیچ

پسرم از همه ی اینها که بگذریم بهای عشق من:هیچ

وقتی پسر نوشته ی مادر را خواند چشمانش

پر از اشک شدو چشم در چشم مادر دوخت و

گفت:مامانی خیلی دوست دارم

مداد را برداشت درشت و پر رنگ نوشت:

پرداخت شد

یک روز عصر پسر بچه ای پیش مادرش که

عصرانه را اماده میکرد رفت وکاغذی را که

چیزهایی روی ان نوشته بود به او داد.

مادر پس از انکه دستهایش را با پیش بند

خشک کرد ان را خواند.

طور نوشته شده بود:

هزینه ی چمن زدن:۵دلار

هزینه ی خرید کردن برای تو:۵۰ سنت

هزینه ی تمیز کردن اتاقم در این هفته:۱دلار

هزینه ی مراقبت کردن از برادر کوچکم وقتی

که رفته بودی خرید:۲۵سنت

هزینه ی بیرون گذاشتن اشغال ها:۱دلار

نمرات خوب کارنامه:۵دلار

هزینه ی تمیز و جمع کردن برگ ها از حیاط:۲دلار

جمع بدهی:۱۴دلار و ۷۵سنت

مادر به پسرش که انجا ایستاده بودنگاه کرد.

پسرک میتوانست از چشمانش بخواند که

خاطراتی را مرور میکند.مادر قلم برداشت

وپشت همان کاغذ اینطور نوشت:

بابت ۹ماه که در درونم رشد میکردی

و من حملت میکردم:هیچ

بابت همه ی شبهایی که بر بالینت بیدار

نشستم پرستاری کردم:

هیچ

بابت تحمل لحظات طاقت فرسایی که تو

مسببش بودی و همه اشک هایی که طی این

سال ها برایت ریختم:هیچ

بابت همه ی شبهایی که پر از وحشت

و نگرانی بود و بابت همه ی دلواپسی هایی

که میدانم در پیش دارم:هیچ

پسرم از همه ی اینها که بگذریم بهای عشق من:هیچ

وقتی پسر نوشته ی مادر را خواند چشمانش

پر از اشک شدو چشم در چشم مادر دوخت و

گفت:مامانی خیلی دوست دارم

مداد را برداشت درشت و پر رنگ نوشت:

پرداخت شد