کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
از اون حرفهای قشنگ بود. شاید باید داستان هزاران خروس واقعی که سعی در پرواز مثل عقاب رو داشتند ولی هرگز به آرزوشون نرسیدند رو هم این کنار میذاشتی. با یک داستان ساختگی که نمیشه شرایط 99% رو تشریح کرد
دراین وبلاگ برترین و جذاب ترین مطالبی که میخونم رو براتون به نمایش میذارم.موضوع خاصی هم نداره.دوست دارم نظر شمارو هم بدونم.
سما
ایمیل من:abac156@gmail.com
1 پاسخ به “تو همانی که می اندیشی!!!”
ستیغ
5 اوت 2010 در 12:31
از اون حرفهای قشنگ بود. شاید باید داستان هزاران خروس واقعی که سعی در پرواز مثل عقاب رو داشتند ولی هرگز به آرزوشون نرسیدند رو هم این کنار میذاشتی. با یک داستان ساختگی که نمیشه شرایط 99% رو تشریح کرد