بایگانیِ اوت 2010

بهای معجزه…

تس وقتی شنید كه پدر و مادرش راجع به برادر كوچكش صحبت می‌كنند، دختربچه‌ای هشت‌ساله بود كه خیلی بیشتر از سنش می‌فهمید. فقط می‌دانست كه برادرش خیلی مریض احوال است و پولی هم ندارند. چون پدرش بابت صورت‌حسابهای دكتر و خرج خانه پول نداشت، قرار بود ماه آینده به یك مجتمع آپارتمانی نقل‌مكان كنند. تنها [...]

تو همانی که می اندیشی!!!

تو همانی که می اندیشی کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.